![]() |
![]() |
|
| بخشهایی از دو هفته نامه موفقیت |
آدم از خواب که بیدار شد ، دید یک قلب توی رخت خوابش افتاده بلند شد قلب را برداشت و از خانه بیرون رفت سرراهش شیری را دیدکه توی سینه اش جای یک قلب خالی بود شیر که او را دید آرام جلو آمد و نشیت آدم قلب را توی سینه شیر گذاشت چند لحظه بعد شیر غرید ، با تمام قدرتش غرید پنجه هایشرا به زمین می کوبید و به خودش می پیچید که قلب از توی سینه اش بیرون پرید و شیر که از درد رها شده بود آرام گرفت . آدم در جنگل می رفت تا صاحب قلب را پیدا کند یک درخت را دید که توی سینه اش خالی بود جلو رفت و قلبی را که توی دستش بود توی سینه درخت گذاشت برگ های درخت شروع کردند به زرد شدن آدم قلب را از سینه درخت در آورد . آدم می رفت که عقابی را در آسمان دید روی سینه عقاب یک جای خالی بود عقاب از اوج آسمان پایین آمد و نشست آدم قلب را توی سینه عقاب جای داد عقاب بالی زد و بلند نشده بود که بال هایش جمع شد و روی زمین افتاد آدم قلب را از توی سینه عقاب برداشت عقاب چشم هایش باز شد بالی زد و اوج گرفت و رفت . آدم از کنار دریا می گذشت نهنگ بزرگی که روی سینه اش خالی بود کنار ساحل آمد و آدم قلب را توی سینه اش گذاشت نهنگ تمام دهانش را باز کرد استخر بزرگی از آب توی دهانش درست شد بعد دهانش را بست و با یک نفس تمام آب ها را از سوراخ بالای سرش خالی کرد و چنان صدایی داد که آدم هم گوشش را با دست هایش گرفت قلب از سینه نهنگ بیرون آمد آدم قلب را برداشت و رفت . آدم سرش پایین بود و توی چشم هایش پراز اشک بود آرام راه می رفت و گاهی به این طرف و آن طرف نگاهی می کرد سرراهش به بیابان بزرگی رسید دید توی سینه زمین یک جای خالی است قلب را توی سینه زمین گذاشت زمین لرزید ترک برداشت و دوباره لرزیدآدم قلب را از توی سینه زمین برداشت زمین آرام شد. روز هفتم بود و خورشید می رفت تا جای خودش را به ماه و ستارگان بدهد آدم خسته بود زیر درخت کهنسالی ایستاد خم شد زانو زد و قلب را توی آب رودخانه فرو کرد با دودستش قلب را گرفته بود و نگاهش می کرد توی آب خودش را دید که توی سینه اش یک جای خالی بود دست هایش بالا آمدند و قلب را توی سینه آدم گذاشتند آدم نشست به درخت تکیه داد مثل یک کیسه برنج روی زمین پهن شده بود قلب شروع کرد به تپیدن تالاپ تولوپ تالاپ تولوپ . هر لحظه سرعت تپیدن قلب بیشتر می شد و هر لحظه گرم تر و گرم تر حالا همه بدن آدم گرم شده بود چشم های درشت آدم باز باز بود و آب چشم هایش توی تاریکی شب با نور ماه مهربان برق می زد. آدم می خندید فریاد می کشید آدم می چرخید. دست هایش را مثل بال پرندگان بالا و پایین می برد. از صدای چرخیدن و بالا و پایین رفتن دست هایش آهنگی دلنشین به گوش می رسید. ماه قصه آدم را برای زمین گفت آن ها که آن شب بیدار بودند و ساکت بودند صدای ماه را شنیدند. قلب هایشان را برداشتند و توی سینه خودشان گذاشتند. آن شب همه شاد بودند و هیچ کس از صدای پایکوبی شان بیدار نشد سحر بود همه در سکوت بودند و ازپروردگار بخشنده مهربان سپاسگزار. مازیار تهرانی
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 6:2 توسط نغمه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
این وبلاگ بخشهایی از مجله موفقیت است که هر پانزده روز یکبار منتشر می شه اول بار توی میهن بلاگ تشکیل شد که اون بلا سرش اومد بعد رفتم و منتقل کردم تو پرشین بلاگ که حالا می دونید هک شده و بعضی وبلاگها نظرسنجی اش کار نمی کنه. حالا اومدم منتقل کردم تو بلاگفا دیگه نمی دونم موندگار می شه یا دوباره باید اسباب کشی کنه.
|
| پیوندهای روزانه |
|
تجلی همه چیز در مورد خوانندگان شاهد تنها ICE FLOWER پارسا نامه دانلود بوت های جدید یاهو8 آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|